فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 3 اسفند 1402

شماره ٥٩٩: چه غم ز آه من آن خط روح پرور را؟

چــه غـم ز آه مـن آن خـط روح پــرور را؟کـه بــرگـریـز نـبــاشـد بـهـار عـنـبــر راز دل ســیــاهــی آب حــیــات مــی آیـدکه تشنه سر به بیابان دهد سکندر…

چــه غـم ز آه مـن آن خـط روح پــرور را؟کـه بــرگـریـز نـبــاشـد بـهـار عـنـبــر را
ز دل ســیــاهــی آب حــیــات مــی آیـدکه تشنه سر به بیابان دهد سکندر را
ز چــهـره ســخــن حــق نـقــاب بــرداردز دار هر کـه چـو مـنصـور کـرد مـنبـر را
توان به مهر خموشی دهان ما را بستاگر به موم توان بـست چشم مجمر را
لــب سؤال، در فـــقـــر را کــلــیــد بـــودبـه روی خـود مـگـشـا زینـهار این در را
مــجــردان تــو از قــیــد جــســم آزادنــدچه احتـیاج بـه کشتـی بـود شناور را؟
مگیر از لب خـود مهر چـون صدف صـائبکنون که قدر خـزف نیست آب گوهر را

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج