فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 22 تیر 1403

شماره ٥٧٦: به محفل تو که خاموش بود سپند آنجا

بـه محـفـل تـو کـه خـاموش بـود سـپـند آنجـاکراست زهره که سـازد صدا بـلند آنجـا؟ز مـکـر ســبــحــه شــمـاران خــدا نـگـه دارد!که صد سرست بـه یک حلقه کم…

بـه محـفـل تـو کـه خـاموش بـود سـپـند آنجـاکراست زهره که سـازد صدا بـلند آنجـا؟
ز مـکـر ســبــحــه شــمـاران خــدا نـگـه دارد!که صد سرست بـه یک حلقه کمند آنجا
بــهـشـت را چـه کـنـی، مـگـذر از مـقـام رضـاکه زهر چشم گواراست همچو قند آنجا
در آن حــریـم خــمـوشـم کـه نـغـمـه مـنـصـورشـنـیـده انـد مـکـرر ز هـر سـپـنـد آنـجـا
کشیده دار عنان چـون سخن بـه عشق رسدکه پـی ز تـیزی ره می شود سمند آنجا
ز دار و گـــیــر فـــلـــک فـــارغـــنــد آگـــاهــانشـکـار غـافـلی افـتـد مگـر بـه بـند آنجـا
تو مست خواب و قدح های فیض در دل شبتـمام چشم که دستـی شود بـلند آنجـا
ز زلــــف او خــــبـــــر دل کــــه آورد صــــائب؟چنین که پـای نسیم صبـاست بـند آنجـا

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج