فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 10 خرداد 1403

شماره ٥٧٥: ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم

ای ســاقـی روشــن دلـان بــردار ســغــراق کـرمکــز بــهـر ایـن آورده ای مــا را ز صــحــرای عــدمتـا جـان ز فـکـرت بــگـذرد ویـن پـرده هـا را بــردردز…

ای ســاقـی روشــن دلـان بــردار ســغــراق کـرمکــز بــهـر ایـن آورده ای مــا را ز صــحــرای عــدم
تـا جـان ز فـکـرت بــگـذرد ویـن پـرده هـا را بــردردزیرا که فکرت جـان خورد جان را کند هر لحظه کم
ای دل خـموش از قـال او واقـف نه ای ز احـوال اوبـر رخ نداری خـال او گر چـون مهی ای جـان عـم
خـوبــی جــمـال عـالـمـان وان حـال حـال عـارفـانکو دیده کو دانش بـگو کو گلستان کو بـوی و شم
زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی روداین می مجو آن می بـجو کو جام غم کو جام جم
آن می بـیار ای خوبـرو کاشکوفه اش حـکمت بـودکـز بـحـر جـان دارد مدد تـا درج در شـد زو شـکـم
بـــر ریــز آن رطــل گــران بــر آه ســرد مــنــکــرانتـا سـردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم
گـر مجـسـم خـالی بـدی گـفـتـار من عـالی بـدییا نور شـو یا دور شـو بـر مـا مکـن چـندین سـتـم
مـانـنـد درد دیـده ای بــر دیـده بــرچـفـسـیـده ایای خواجـه بـرگردان ورق ور نه شکستـم من قلم
هر کس که هایی می کند آخـر ز جـایی می کندشـاهی بـود یا لـشـکـری تـنها نـبـاشـد آن عـلـم
خـالی نمی گردد وطن خالی کن این تـن را ز منمستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم
ای شمس تبـریزی بـبـین ما را تو این نعم المعینای قـوت پــا در روش وی صـحـت جـان در سـقـم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج