فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 10 خرداد 1403

شماره ٥٦٨: بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

بــازآمـدم چـون عـیـد نـو تـا قـفـل زنـدان بــشـکـنـموین چـرخ مردم خـوار را چـنگـال و دندان بـشـکـنمهفـت اخـتـر بـی آب را کـاین خـاکیان را می خـورندهم…

بــازآمـدم چـون عـیـد نـو تـا قـفـل زنـدان بــشـکـنـموین چـرخ مردم خـوار را چـنگـال و دندان بـشـکـنم
هفـت اخـتـر بـی آب را کـاین خـاکیان را می خـورندهم آب بـر آتـش زنـم هم بـاده هاشـان بـشـکـنـم
از شـاه بــی آغـاز مـن پــران شـدم چــون بــاز مـنتـا جـغـد طـوطـی خـوار را در دیـر ویـران بـشـکـنـم
ز آغـاز عـهدی کـرده ام کـاین جـان فـدای شـه کنمبشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچـون آصـفـم شـمشـیر و فـرمـان در کـفـمتـا گردن گردن کشـان در پـیش سـلطـان بـشـکنم
روزی دو بـاغ طـاغـیان گـر سـبـز بـینـی غـم مـخـورچـون اصـل های بـیخـشـان از راه پـنهان بـشـکـنم
مـن نـشــکــنـم جــز جــور را یـا ظــالــم بــدغــور راگــر ذره ای دارد نـمـک گـیـرم اگــر آن بــشــکــنـم
هـر جـا یـکـی گـویـی بـود چـوگـان وحـدت وی بــردگویی که میدان نسـپـرد در زخـم چـوگان بـشـکنم
گـشـتـم مـقـیـم بــزم او چـون لـطـف دیـدم عـزم اوگشـتـم حـقـیر راه او تـا سـاق شـیطـان بـشـکـنم
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدمگـر در تـرازویم نهی مـی دان کـه مـیزان بـشـکـنم
چـون من خـراب و مسـت را در خـانه خـود ره دهیپـس تـو ندانی این قدر کاین بـشـکنم آن بـشـکنم
گـر پـاسـبـان گوید کـه هی بـر وی بـریزم جـام میدربـان اگر دسـتـم کشد من دست دربـان بـشکنم
چـرخ ار نـگـردد گـرد دل از بــیـخ و اصـلـش بــرکـنـمگـردون اگـر دونـی کـنـد گـردون گـردان بــشـکـنـم
خـوان کرم گسـتـرده ای مهمان خـویشـم بـرده ایگـوشـم چـرا مالـی اگـر من گـوشـه نان بـشـکـنم
نی نی مـنـم سـرخـوان تـو سـرخـیل مـهمـانـان تـوجـامی دو بـر مهمان کنم تـا شرم مهمان بـشکنم
ای کـه مـیان جـان مـن تـلـقـین شـعـرم مـی کـنیگر تـن زنم خـامش کنم تـرسم که فرمان بـشکنم
از شـمـس تـبـریـزی اگـر بـاده رسـد مـسـتـم کـنـدمـن لـاابــالـی وار خـود اسـتـون کـیـوان بـشـکـنـم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج