فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 8 خرداد 1403

شماره ٥١٥: سر نمی پیچد ز اشک لاله گون مژگان من

سـر نمـی پـیچـد ز اشـک لـالـه گـون مـژگـان مـنپـنجـه بـا دریای آتـش می زند مـرجـان مـنسینه ای چون صبـح می خواهد قبـول داغ عشقدر زمـیـن پــاک ریـزد تــ…

سـر نمـی پـیچـد ز اشـک لـالـه گـون مـژگـان مـنپـنجـه بـا دریای آتـش می زند مـرجـان مـن
سینه ای چون صبـح می خواهد قبـول داغ عشقدر زمـیـن پــاک ریـزد تــخـم را دهـقـان مـن
تـا شـدم قـانـع ز نعـمـت ها بـه درد و داغ عـشـقگرم چون خورشید تابان است دایم نان من
مـی شــود هـر روز بــنـد غـفـلـت مـن بــیـشــتــردانـه زنـجـیـر در خـاک اسـت در زنـدان مـن
گر چـه از لب تـشنگی یک مشت خـاکستـر شدمتــازه رو دارد ســفـال خــاک را ریـحــان مـن
مـی دهـد از ســنـبــلــســتــان ریـاض خــلــد یـاداز سـیه مسـتـان معـنی صـفحـه دیوان من
تـازه رو بـر مـی خـورم بـا هر کـه خـونم می خـوردنیشتـر را گل بـه دامان می کند شریان من
اخـــتـــیـــار گـــریــه بـــی اخـــتـــیـــارم داده انـــدغیر مژگان یک سر مو نیسـت در فرمان من
حــلــقــه بــیـرون در کــام از نــظــربــازی گــرفــتتـا بـه کی محـروم بـاشـد دیده حـیران من؟
ایـن جــواب آن غــزل صــائب کــه گــویـد مـولــویچـون بـنالم عـطـر گـیرد عـالم از ریحـان من
بس که ترسیده است چشمم صائب از رخسار اوبــرنـمـی آیـد نـگــه از ســایـه مـژگــان مـن

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج