فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 22 تیر 1403

شماره ٥١٥: سحرگه سوی ما بویی اگر زآن دلستان آید

سـحـرگـه سـوی مـا بــویـی اگـر زآن دلـسـتــان آیـدچـو صحت سوی بـیماران و سوی مرده جـان آیدبـسـا عـاشـق کـه او خـود را بـسـوزد همچـو پـروانهگر آن سـلطا…

سـحـرگـه سـوی مـا بــویـی اگـر زآن دلـسـتــان آیـدچـو صحت سوی بـیماران و سوی مرده جـان آید
بـسـا عـاشـق کـه او خـود را بـسـوزد همچـو پـروانهگر آن سـلطان مه رویان چـو شـمع اندر میان آید
از آن حـسـرت کـه بـی رویـش نـبــایـد دیـد گـلـهـا رادلم چون غنچه خون گردد چو گل در بوستان آید
چو صید از دام جست ای دل دگر چون در کمند افتدنفـس کـرکـام بـیرون شـد دگـر کـی بـاد هان آید
زتـاب شـوق خـود فـصـلی بـدان حـضـرت فـرسـتـادمکه از (هر) فصل اگر حـرفی نویسم داسـتـان آید
چـه شـوق انـگـیز اشـعـاری بـدان نیت همـی گـویمکـه مـهـر افـزای پـیـغـامـی ازآن نـا مـهـربــان آیـد
زبــاد ســرد هــجــرانــت رخــم را رنــگ دیـگــر شــدکه در بـرگ درخـت ای دوست زردی از خـزان آید
زهجـرت آنچـه بـرمن رفت ودر عشق آنچه پـیش آمدبــســوزد عـالـمـی را دل گـر از دل بــر زبــان آیـد
چـوتـو بـا مـن سـخـن گـویی ندانم تـا چـه افـشـانیکه آن کز تـو سـخـن گوید زلب شـکر فـشـان آید
کــمــان ابـــروان داری خــد نــگــش نــاوک مــژگــانهدف ازدل کند عـاشـق چـو تـیری زآن کـمان آید
اگر عـاشـق درین میدان خـورد بـر فـرق صـد چـوگانبــزیـر پــای اســب او بــسـر چــون گـو دوان آیـد
گـرم مویی نهی بـر تـن وگر صـد جـان خـوهی ازمننه آن بـرتـن سـبـک بـاشد نه این بـردل گران آید
چـو در جـانم بـود عـشـقـت مرا شـوقت بـسـوزد دلچــو در عـود اوفـتــد آتــش ازو هـردم دخــان آیـد
چـو سـعدی سـیف فرغانی مدام از شوق می گوید(نه چـنـدان آرزو مـندم کـه وصـفـش در بـیان آید)

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج