چند بـه دل فرو خورم این تـف سینه تـاب رادر تـه دوزخ افـکـنـم جـان پـر اضـطـراب راتـافتـه عشق دوزخـی ز اهل نصیحـت اندروبـر من و دل گماشتـه سـد ملک عذاب…
| چند بـه دل فرو خورم این تـف سینه تـاب را | در تـه دوزخ افـکـنـم جـان پـر اضـطـراب را |
| تـافتـه عشق دوزخـی ز اهل نصیحـت اندرو | بـر من و دل گماشتـه سـد ملک عذاب را |
| شوق ، بـه تـازیانه گر دست بـدین نمط زند | زود سـبـک عـنان کند صـبـر گران رکاب را |
| آنکه خـدنگ نیمکش می خـورم از تـغافلش | کـاش تـمام کـش کـند نیمکـش عـتـاب را |
| خیل خیال کیست این کز در چـشمخانه ها | می کشد اینچنین برون خلوتیان خواب را |
| می جهد آهم از درون پاس جمال دار، هان | صـرصـر مـا نگـون کـند مشـعـل آفـتـاب را |
| وحشی و اشک حسرت و تـف هوای بـادیه | آب ز چـشـم تـر بــود ره سـپــر سـراب را |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











