فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 6 اردیبهشت 1403

شماره ٤: از عرق آتش به جانم آن گل سیراب زد

از عـرق آتــش بــه جــانـم آن گـل سـیـراب زدبـاز آن آییـنـه رو نـقـشـی عـجـب بـر آب زدشمع من امشـب کجـا بـودی، که بـر یادرخـتتـا سـحـر پـروانه مـن سـی…

از عـرق آتــش بــه جــانـم آن گـل سـیـراب زدبـاز آن آییـنـه رو نـقـشـی عـجـب بـر آب زد
شمع من امشـب کجـا بـودی، که بـر یادرخـتتـا سـحـر پـروانه مـن سـینه بـر مـهتـاب زد
گرد خـجـلت از دل بـیرحـم قـاتـل می فـشـانددسـت و پـایی زیر تـیغش گر دل بـیتـاب زد
خـواب نـاز گـل گـرانـتـر شـد زبــخـت بــلـبـلـانهر قدر شبـنم بـه رخـسـار گلستـان آب زد
غـم بـه سـر وقـت مـن از روشـنـدلـیها اوفـتـاددزد بـر گـنجـینه ام زین گوهر شـب تـاب زد
مهر بـر لب زن کـه از یک خـنده بـیجـا کـه کـردغوطه در خون شفق خورشید عالمتـاب زد
زنــگ مــی گــیـرد ز آب زنــدگــی آیـیـنــه اشکی سکندر می تواند چون خضر بر آب زد؟
ابر چون گردد طرف با من، که سیل اشک منبـحـر را مهر خـموشـی بـر لب از گـرداب زد
ســخــتــی دل از عـبــادت کـرد رو گـردان مـراچـند بـتـوان سنگ بـر پـیشانی محراب زد؟
رهنوردی را که شـد صـدق عـزیمت خـضـر راهدر مــیــان راه در دامــان مــنــزل خــواب زد
نیسـت چـشـم عاقبـت بـین جـوشن تـدبـیر راخویش را ماهی زحـرص طعمه بـر قلاب زد
قطـع شـد در یک نفـس راه هزاران سـاله اشهر که صائب پـشت پـا بـر عالم اسبـاب زد

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج