فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٤٩٦: هرگز آهی سر نزد از جان غم فرسود من

هرگـز آهی سـر نزد از جـان غـم فـرسـود منچشم مجمر روشن است از آتش بی دود منسـوخـتـم در دوزخ افسـردگی، یارب که گفـتروی گـرم از آتــش ســوزان نـبــیـنـد …

هرگـز آهی سـر نزد از جـان غـم فـرسـود منچشم مجمر روشن است از آتش بی دود من
سـوخـتـم در دوزخ افسـردگی، یارب که گفـتروی گـرم از آتــش ســوزان نـبــیـنـد عـود مـن
گـرم چـون خـورشـیـد یـک بــار از در یـاری درآسـرمه ای شـد چـشم روزن ها ز آه و دود من
پـنجـه مرجـان شـود در بـحـر خـجـلت موج زندسـت چـون بـیرون کـند مژگـان خـون آلود من
ضعف دل دارم مسیح از نبض من بردار دستهـسـت در سـیب زنـخـدان بـتـان بـهـبـود مـن
از سر سودای تـیغ او گذشتـن مشکل اسـتسـر درین سودا نهادم تـا چـه بـاشد سود من
صـائب از گـلزار صـلـح کـل خـرامان می رسـمشـیـوه رنـجـش نـمـی دانـد دل خـشـنـود مـن

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج