فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 3 خرداد 1403

شماره ٤٩١: چون دو تا شد قدت از پیری گرانجانی مکن

چون دو تا شد قدت از پـیری گرانجانی مکنبـیش ازین استـادگی بـا اسب چـوگانی مکنپـیش دریا قطره را نعل سفر در آتـش استدر گـهر این قـطـره را زین بـیش زندانی…

چون دو تا شد قدت از پـیری گرانجانی مکنبـیش ازین استـادگی بـا اسب چـوگانی مکن
پـیش دریا قطره را نعل سفر در آتـش استدر گـهر این قـطـره را زین بـیش زندانی مـکـن
همچو اوراق خزان اسباب دنیا رفتنی استخواب را بـر چـشم خود تـلخ از نگهبـانی مکن
گـر شـب خــود را نـسـازی از دل بــیـدار روزروز را چـون شـب ز خـواب روز ظـلمانی مکـن
صــورت دیـوار مــی ســازد تــرا تــن پــروریتـکـیه از غـفـلـت بـه دیوار تـن آسـانـی مـکـن
مـرغ زیـرک دام را در دانـه مـی بـینـد عـیـاندر حـضـور موشـکـافـان سـبـحـه گردانی مکن
گـریـه را بـاشـد اثـرهـای نـمـایـان در سـحـربـا زمـین پـاک بـخـل از دانـه افـشـانـی مـکـن
زیر گـردون ماهرویی نیسـت بـی داغ کـلـفپیش این ناشسته رویان مشق حیرانی مکن
تـیزتـر گـردد ز سـوهـان تـیغ های بـی امـانبـی سـبـب در کار مبـرم چـین پـیشانی مکن
پـاس دار از شور چشمان سنبـل فردوس رادر مـیـان جــمـع، اظــهـار پــریـشــانـی مـکـن
حـرف حـق بـا بـاطلان گفتـن ندارد حـاصلیدر زمـیـن شـور صـائب دانـه افـشـانـی مـکـن

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج