فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 10 خرداد 1403

شماره ٤٨٨: شکوه بیهوده از ناسازی گردون مکن

شــکــوه بــیـهـوده از نـاســازی گــردون مـکــناین جـراحـت را بـه شـمـشـیر زبـان افـزون مکـنتــلـخـی ایـام را بــر خــود گـوارا کـن بــه صـبــرتـا ز م…

شــکــوه بــیـهـوده از نـاســازی گــردون مـکــناین جـراحـت را بـه شـمـشـیر زبـان افـزون مکـن
تــلـخـی ایـام را بــر خــود گـوارا کـن بــه صـبــرتـا ز مـی پـر تـوان کـرد ایـن قـدح پـر خـون مـکـن
دسـت افسوس اسـت بـار سـرو موزون، زینهارتـا تـو هم بـی بـر نگـردی مصـرعـی موزون مکـن
صبح پیری نیست چون شام جوانی پرده پوشآنچـه ممکـن بـود کـردی پـیش ازین، اکـنون مکن
از شکست خـصم خـوشحـالی، ندامت بـردهدزیـنـهـار ایـن ریـزه الــمــاس در مـعــجــون مـکــن
می نشـیند زود در گل کشـتـی سـنگین رکابتـکـیه بـر سـیـم و زر بـسـیـار چـون قـارون مـکـن
تـاج دریـای گـهـر شـد از سـبـکـروحـی حـبــابچون ز خود گشتی تهی اندیشه از جیحون مکن
زردرو از بـــرگـــریــزان نــدامـــت مـــی شـــویروی خـود را از شـراب بـی غـمی گـلـگـون مکـن
چــاره بــیـمــاری دل را ز افــلــاطــون مــجــویزیـن طـبــیـب خــام درد خــویـش را افـزون مـکـن
حـسن شرم آلود لیلی دامن از خود می کشداز غـزالان گـرد خـود هنگـامه چـون مجـنون مکـن
چـون مسـیحـا پـای همت بـر سـر گردون گـذارخـویش را در خـم حـصـاری همچـو افلاطون مکن
می شـود سـنگ ملامت در کف طـفلان غـریباز ســواد شــهـر صــائب روی در هـامـون مــکــن

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج