فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٤٥٧: می گفت چشم شوخش با طره سیاهش

می گفت چـشم شوخـش بـا طره سیاهشمـن دم دهـم فـلـان را تـو درربــا کـلـاهـشیعـقوب را بـگویم یوسـف بـه قعـر چـاهسـتچـون بـر سر چه آید تـو درفکن بـه چـاهش…

می گفت چـشم شوخـش بـا طره سیاهشمـن دم دهـم فـلـان را تـو درربــا کـلـاهـش
یعـقوب را بـگویم یوسـف بـه قعـر چـاهسـتچـون بـر سر چه آید تـو درفکن بـه چـاهش
مـا شـکـل حـاجـیانیم جـاسـوس و رهزنـانیمحـاجـی چـو در ره آید مـا خـود زنیم راهش
مـا شــاخ ارغــوانـیـم در آب و مـی نـمـایـیـمبـا نعل بـازگونه چـون ماه و چون سپـاهش
روبـاه دیـد دنـبـه در سـبـزه زار و مـی گـفـتهـرگـز کـی دید دنـبـه بـی دام در گـیاهش
وان گرگ از حریصی در دنبـه چـون نمک شداز دام بــی خـبــر بــد آن خـاطـر تـبــاهـش
ابــلـه چـو انـدرافـتـد گـویـد کـه بـی گـنـاهـمبـس نیسـت ای بـرادر آن ابـلـهی گـناهش
ابله کننده عشقست عشقی گزین تو بـاریکابـله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش
پـای تـو درد گـیرد افـسـون جـان بـر او خـوانآن پـای گاو بـاشد کافسون اوسـت کاهش
حــلــق تــو درد گــیــرد هــمــراه دم پــذیــردخود حـلق کی گشاید بـی آه غصه کاهش
تا پـیشگاه عشقش چون بـاشد و چه بـاشدچون ما ز دست رفتـیم از پـای گاه جـاهش
تـــا چـــه جـــمـــال دارد آن نـــادره مـــطـــرزکه سـوخـت جـان ما را آن نقش کارگاهش
ز اندیشه می گذارم تـا خود چـه حیله سازمبـا او کـه مکـر و حـیلـه تـلـقـین کـند الهش
آن کـس کـه گـم کـنـد ره بــا عـقـل بـازگـرددوان را که عقل گم شد از کی بـود پـناهش
نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیمچه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش
مـسـتـی فـزود خـامـش تـا نکـتـه ای نـرانیای رفـتـه لـاابـالـی در خـون نـیـکـخـواهـش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج