فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٤٣٩: دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش

دوش رفـتـم در مـیان مـجـلـس سـلـطـان خـویشبـر کف سـاقی بـدیدم در صـراحـی جـان خـویشگـفـتــمـش ای جــان جــان سـاقـیـان بــهـر خــداپـر کـنـی پـیـمـانـ…

دوش رفـتـم در مـیان مـجـلـس سـلـطـان خـویشبـر کف سـاقی بـدیدم در صـراحـی جـان خـویش
گـفـتــمـش ای جــان جــان سـاقـیـان بــهـر خــداپـر کـنـی پـیـمـانـه و نـشـکـنـی پـیمـان خـویـش
خـوش بـخـندید و بـگفـت ای ذوالکرم خـدمت کنمحـرمـتـت دارم بـه حـق و حـرمـت ایمـان خـویش
ســاغــری آورد و بــوســیـد و نـهـاد او بــر کــفــمپـرمی رخـشنده همچـون چـهره رخشان خویش
ســجــده کـردم پــیـش او و درکـشــیـدم جــام راآتـشـی افـکـنـد در مـن مـی ز آتـشـدان خـویش
چون پیاپی کرد و بر من ریخت زان سان جام چندآن مـی چـون زر سـرخـم بـرد انـدر کـان خـویـش
از گـل رخــسـار او سـرسـبــز دیـدم بــاغ خـویـشز ابـروی چـون سنبـل او پـخـتـه دیدم نان خویش
بــخـت و روزی هـر کـسـی انـدر خـرابــاتـی رویـدمـن کـیم غـمـخـوارگـی را یافـتـم من آن خـویش
بـولهب را دیدم آن جـا دسـت می خـایید سـخـتبــوهـریـره دســت کــرده در دل انـبــان خــویـش
بـولـهب چـون پـشـت بـود و رو نبـیند هیچ پـشـتبــوهـریـره روی کــرده در مـه و کــیـوان خــویـش
بــولـهـب در فـکـر رفـتــه حـجـت و بــرهـان طـلـببوهریره حجت خویش است و هم برهان خویش
نیسـت هر خـم لـایق می هین سـر خـم را بـبـندتـا بـرآرد خـم دیـگـر سـاقـی از خـمـدان خـویـش
بـس کـنـم تـا مـیـر مـجـلـس بــازگـویـد بــا شـمـاداسـتـان صـد هـزاران مـجـلـس پـنـهـان خـویـش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج