فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٤١٩: پیش هر تلخی نریزم آبروی خویشتن

پــیـش هـر تــلـخـی نـریـزم آبــروی خــویـشـتــنمـی خـورم قـند از شـکـسـت آرزوی خـویشـتـنرشــتــه ایـن تــنـگ چــشـمـان رنـج بــاریـک آوردمـی کـنـم از…

پــیـش هـر تــلـخـی نـریـزم آبــروی خــویـشـتــنمـی خـورم قـند از شـکـسـت آرزوی خـویشـتـن
رشــتــه ایـن تــنـگ چــشـمـان رنـج بــاریـک آوردمـی کـنـم از جـسـم زار خـود رفـوی خـویشـتـن
می فشـارم، گر بـه حـرف شـکوه بـگشـاید دهنچـون سبـو دستـی که دارم بـر گلوی خویشتـن
در کف آیینه چـون سـیماب می لرزد بـه خـویش؟آنــچــنــان لــرزد دلــم بــر آبــروی خــویـشــتــن
فـارغـم چـون طـوطـی از حـسـن گلوسـوز شـکـرمن که شـکر می خـورم از گفـتـگوی خـویشـتـن
در غــریـبــی چــاره گـرد یـتــیـمـی چــون کـنـم؟مـن کـه در دریا ندارم شـسـتـشـوی خـویشـتـن
پــیـش آن پــاکــیـزه دامــن، خــانــه نــارفــتــه امگر چه عمرم صرف شد در رفت و روی خویشتن
نیسـت مـمـکـن این کـشـاکـش از رگ جـانم رودتــا نـپــیـونـدم بــه دریـا آب جــوی خــویـشــتــن
تــا شــدم چــون نـافـه دور از نـاف آهـوی خــتــنمی فـرسـتـم قاصـدی هر دم ز بـوی خـویشـتـن
چـون بـه رنگ زرد مـن بـر مـی خـورد بـرگ خـزانزعفران می مالد از خـجـلت بـه روی خـویشـتـن
بـی خـبــر از پـیـچ و تـاب هـم سـیـه روزان نـیـنـدمـی تـوان پـرسـیـد حـال مـا ز مـوی خـویـشـتـن
بــارهـا نـومــیـد بــرگــشــتــم ز دکــان مــســیـحبـه که خود بـاشم به همت چاره جوی خویشتن
چـون غـبــارآلـود مـی گـردم ز خـواب بـی غـمـیتـازه می سـازم بـه خـون دل وضوی خـویشـتـن
بس که صائب خویش را در عشق او گم کرده اممی کنم از همنشینان جـسـتـجـوی خـویشـتـن

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج