فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٤١٥: تندخویان می زنند آتش به جان خویشتن

تـنـدخـویان مـی زننـد آتـش بـه جـان خـویشـتـنمی خـورد دل شمع دایم از زبـان خـویشتـنراه حــرف آشـنـایـان ســبــزه بــیـگـانـه بــســتاینقدر غـافل مبـاش…

تـنـدخـویان مـی زننـد آتـش بـه جـان خـویشـتـنمی خـورد دل شمع دایم از زبـان خـویشتـن
راه حــرف آشـنـایـان ســبــزه بــیـگـانـه بــســتاینقدر غـافل مبـاش از گلسـتـان خـویشـتـن
نیست نرگس را چـو بـرگ گل بـه شبـنم احتـیاجدولـت بـیـدار بــاشـد دیـده بــان خـویـشـتـن
چــون گــل رعــنـا فــریـب مـهـلـت دوران مـخــوردر بـهـاران بـگـذران فـصـل خـزان خـویشـتـن
چـون صـدف ناچـار اگـر بـاید لب خـواهش گشـادپیش هر ناشسته رو مگشا دهان خویشتن
سرفرو نارد به چرخ پست فطرت، هر که ساختاز بـلـنـدی های همـت آسـمـان خـویشـتـن
ریـزه چـیـن خـوان مـن ذرات و مـن چــون آفـتــاباز شفق در خـون زنم هر روز نان خـویشـتـن
از زبـردسـتـان کـسـی زه بـر کـمـان من نبـسـتحـلقه بـیرون بـردم از میدان کمان خویشتـن
بـلـبـلـان افـسـرده مـی گـردنـد صـائب، ورنه مـنتـخته می کردم ز خاموشی دکان خویشتـن

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج