فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 3 مرداد 1403

شماره ٣٧٣: نگارا بارعشقت رادل وجان برنمی تابد

نـگـارا بــارعـشـقـت رادل وجـان بـرنـمـی تـابـدچه جای جان ودل باشد که دو جهان برنمی تابدچـودردل رخـت خود بـنهاد تـن بـگریزد اندرجـانچـو بـرجـان بـار خ…

نـگـارا بــارعـشـقـت رادل وجـان بـرنـمـی تـابـدچه جای جان ودل باشد که دو جهان برنمی تابد
چـودردل رخـت خود بـنهاد تـن بـگریزد اندرجـانچـو بـرجـان بـار خود افگند تـن جـان بـرنمی تـابـد
فـلـک راطـاقـت آن نـی وانـجــم را کـجــا زهـرهمـلـک را قـدرت آن نـی وانـسـان بــرنـمـی تــابــد
کجـا بـا عشـق سـازد مرد کز محـنت بـپـرهیزدبــدریـا چــون درآیـد آنـکـه بــاران بــرنـمـی تــابــد
سپاه عشق می آید سوی میدان دل، کم کنسـواری چـند ازآن لشـکر که میدان بـرنمی تـابـد
ترا کبـریست ازخوبی که درهر سر نمی گنجدمرا دردیسـت ازعـشـقـت که درمان بـرنمی تـابـد
دل من شیرخـوار لطف و قوتـش قهر شد جـانامـزاج شــیـرخــواران را غـذا نـان بــرنـمـی تــابــد
خیالت در دلم بنشست واین غم بـرنمی خیزدمرا یک تـخـت درخـانه دو سـلـطـان بـرنمی تـابـد
اگـر در دیـدن رویـت نـمـایـم ســعـی مـعــذورمدلم بـا وصـل خـو کـردسـت هجـران بـرنمی تـابـد
گرفتـم کین دل غمگین بـقوت همچو آهن شدنیارد تـاب آن زخـمـی کـه سـندان بـر نمـی تـابـد
اگر خـصـمان خـون آشـام پـیش آیند عاشـق راگرش تو پـشت بـاشی رو زخصمان بـرنمی تـابـد
بــرای وصـل آن دلـبـر حـدیـث جـان خـود دیـگـرمگو ای سـیف فـرغـانی کـه جـانان بـرنمی تـابـد

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج