فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 10 خرداد 1403

شماره ٣٤٧: چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر

چـو دررسـید ز تـبـریز شمس دین چـو قمربـبـسـت شمس و قمر پـیش بـندگیش کمرچـــو روی انـــور او گـــشـــت دیــده دیــدهمـقـام دیـدن حـق یـافـت دیـده هـای …

چـو دررسـید ز تـبـریز شمس دین چـو قمربـبـسـت شمس و قمر پـیش بـندگیش کمر
چـــو روی انـــور او گـــشـــت دیــده دیــدهمـقـام دیـدن حـق یـافـت دیـده هـای بـشـر
فرشـتـه نعـره زنان پـیش او چـو چـاوشـانفلک سجودکنان پیش او به چشم و به سر
بـه چـشـم نفـس نـشـد روی مـاه او دیدنکه نفس می نگشـاید بـه سـوی شـاه نظر
کـه لـعـل آن مـه خــاصـیـت زمـرد داشــتاز آن بـبـسـت از او اژدهای نـفـس بـه صـبـر
درخـت هر که بـدو سـر کـشـید جـان نبـردز اره هــای فــنــا و ز زخــمــه هــای تـــبـــر
کـنون کـه ماه نهان شـد ز ابـر این هجـرانز ابـــرهـــای دو دیـــده فـــرودویـــد مـــطـــر
ز قطره های دو دیده زمین شدی سرسبزاگـر نـه قـطـره بـرآمـیـخـتـی بـه خـون جـگـر
جـگـر چـو آلت رحـمسـت رحـم از او خـیزداز ایـن ســبــب مـدد دیـده هـا بــکــرد مـگـر
ز عـشـق جـمـلـه اجـزای خـانـه بـاخـبـرنـدچـو کـدخـدای بــود از جــمـال شـه مـخـبــر
تـو طالب خبـری کم نشین بـه بـی خبـرانگـروه بـی خـبـران را بـه هیچ سـگ مشـمـر
کـه جـفـت مرده تـو را مرده شـوی گـرداندکه شـوی مرده بـود خـود ز مرده شوی بـتـر
بـه چـشـم درد بـه عـیسـی نگر اگر نگریسـرک مپـیچ بـدان چـشم و در خـرش منگر
چـو همنشـین شـود انگور بـا خـم سـرکـهشـراب او تـرشـی شـد حـریف اوسـت کـبـر
بـه حـیله حـیله تـو سوراخ کن خم تـرشیبـرون گریز و بـو سـوی بـحـر شـهد و شـکـر
کـدام بـحـر خـداوند شـمـس دین بـه حـقبــه ذات پــاک خــدا اوسـت خــسـرو اکـبــر

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج