فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 تیر 1403

شماره ٣١١: عشق تو در مخزن جانم نهاد اسرار خویش

عـشـق تـو در مـخـزن جـانـم نـهاد اسـرار خـویشدل ز اسـرارش اثـرها یافـت در گفـتـار خـویشچـون دلـم بــیـمـار تـو شـد کـردم از غـیـر احـتـمـاونـدرین پـره…

عـشـق تـو در مـخـزن جـانـم نـهاد اسـرار خـویشدل ز اسـرارش اثـرها یافـت در گفـتـار خـویش
چـون دلـم بــیـمـار تـو شـد کـردم از غـیـر احـتـمـاونـدرین پـرهـیـز دیـدم صـحـت بـیمـار خـویـش
دیـده رخـسـار تــو دیـد و دل ازو نـقـشـی گـرفـتما بچشم خود زدیم این رسم بر دیوار خویش
عـاشـقـان زرد رخ هـر لـحــظـه پــیـدا مـی کـنـنـدسـکـه سـودای بــر روی چـون دیـنـار خـویـش
خــســرو خــوبــانـی و مـن عـاشــقـت فـرهـادوارکـام شـیرین کن مرا از لعـل شـکربـار خـویش
همـچـو نـقـطـه در مـیان افـتـاد مـه گـویی چـو زدآن خـط چـون دایـره گـرد رخـت پـرگـار خـویش
تـو بـجـان بـخشیدنی معروف و ما جان می دهیمتـو ز کـار خـود نـیـایی بـاز و مـا از کـار خـویش
در بـهشـت امید دیدارسـت و گردد چـون بـهشتهر مقـامی کـند رو جـلوه کـنی دیدار خـویش
بــلـبــل جـان بــی گـل روی تـو افـغـان مـی کـنـدهمـچـو قـمـری کـو بـنالـد درفـراق یار خـویش
هــر بـــهــاری در بـــر آرد شــاهــد زیــبـــای گــلهر زمستان چون بـسازدگلبنی بـا خار خویش
سیف فرغانی جهان پر گل کند چون روی دوستگر بـیفـشـاند درخـت خـاطـرش ازهار خـویش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج