فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 22 تیر 1403

شماره ٣٠٤: ای نبرده وصل تو روزی بمهمانی مرا

ای نـبــرده وصــل تــو روزی بــمـهـمـانـی مـراهیچـت افتـد کز فراق خویش بـرهانی مرا؟در هلاک من چو هجرانت سبـک دستی نکردبـر درت از بـهر وصلست این گرانجـ…

ای نـبــرده وصــل تــو روزی بــمـهـمـانـی مـراهیچـت افتـد کز فراق خویش بـرهانی مرا؟
در هلاک من چو هجرانت سبـک دستی نکردبـر درت از بـهر وصلست این گرانجـانی مرا
من بـپـای جست و جوی از بـهر تو بـرخاستـملطف باشد گر بگیری دست و بنشانی مرا
تــو اگــر آیـی و گـرنـه مـن تــرا خــوانـم مـداممن چـو نامه تـا نمی آیم نمی خـوانی مـرا
هر بـهـاری پـیش ازین مـانـنـد بـلـبـل درخـزانبـر نمی آمد نفـس از بـی گـلـسـتـانی مرا
می زنم بـر بـوی تـو اکـنون نوا چـون عـندلـیبکاش بـشکفتی گلی زین بـلبل الحانی مرا
من بآب صبـر ازین گل شستـه بـودم پـای روحدسـت دل انـداخـت انـدر ورطـه جـانی مـرا
من چراغ مرده ام تو مجلس افروزی چو شمعبـر دهـانـم نـه لـبـی تـا زنـده گـردانـی مـرا
آفتـابـی در شرف من همچو ماهم در خسوفروشـنایی نیسـت بـی آن روی نورانی مـرا
از جهان بیزار گشتم چون بـدیدم کوی دوستاز عـمـارت کـی کـشـد خـاطـر بـویرانی مرا
والـه و حـیـران تـو مـن بــنـده تـنـهـا نـیـسـتـمخـود کجـا بـاشد بـاسـتـقلال سلطانی مرا
در فــراخــای جــهــان از ازدحــام عــاشــقــانجـای جـولـانی نمـانـد از تـنگ مـیدانی مـرا
ای ز صحـت بـی تـو رنجـوری،بـراحت کن بـدلزحمتـی کندر رهست از سیف فرغانی مرا

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج