فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 3 مرداد 1403

شماره ٢٨٧: چو شدبخنده شکر بار پسته دهنش

چـو شدبـخـنده شکر بـار پـسـتـه دهنششــد آب لـطــف روان از لـب چــه ذقـنـشازآنش آب دهن چـون جـلاب شـیرینسـتکه هست همچو شکر مغز پسته دهنشگشاده شست جفا ا…

چـو شدبـخـنده شکر بـار پـسـتـه دهنششــد آب لـطــف روان از لـب چــه ذقـنـش
ازآنش آب دهن چـون جـلاب شـیرینسـتکه هست همچو شکر مغز پسته دهنش
گشاده شست جفا ابروی کمان شکلشکـشـیده تـیر مژه نرگـس سـپـه شـکـنش
کــمـان ابــروی او تــیـر غــمـزه یـی نـزنـدکه دل نگیرد همچـون هدف بـخویشتـنش
بــرآفــتــاب کـجــا ســایـه افــگـنـد هـرگـزمهی که مطلع حسنست جیب پـیرهنش
بــرهـنـه گـر شـود آب روان جــان بــیـنـیچــو در پــیـالـه شــراب از قـرابــه بــدنـش
چـو زیـر بــرگ بـنـفـشـه گـل سـپـیـد بـودبـزیـر مـوی چـو شـعـر سـیه حـریـر تـنـش
بـزیـر هـر شـکـنـش عـنـبـرسـت خـرواریکه بـاربـند عـبـیرسـت زلف چـون رسـنش
مـیـان آتــش شــوقــنـد و آب دیـده هـنـوزبـزیـر خـاک شـهـیـدان سـوخـتـه کـفـنـش
مرا کـه در طـلبـش خـضـروار می گشـتـمچــوآب حــیـوان نــاگــاه بــود یــافــتــنــش
کجـا رسـم زلب او بـبـوسـه یی چـو دمی(رهـا نـمــی کــنـد ایـام درکــنــار مــنـش)

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج