فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 تیر 1403

شماره ٢٣٢: تعالی الله چه رویست آن بنزهت چون گلستانی

تعالی الله چه رویست آن بنزهت چون گلستانیدرو حـسـن آن عـمل کـرده که در فـردوس رضـوانیتـرا روییست ای دلبـر که چـون تـو در حـدیث آییشـکـر در وی شـود گـوی…

تعالی الله چه رویست آن بنزهت چون گلستانیدرو حـسـن آن عـمل کـرده که در فـردوس رضـوانی
تـرا روییست ای دلبـر که چـون تـو در حـدیث آییشـکـر در وی شـود گـویا چـو بـلـبـل در گـلـسـتـانی
چــو قـد و زلـف تــو دیـدم کـنـون روی تــرا گـویـمکه خورشیدست بر سر وی و ماهی در شبستانی
نـهـاده از مـلـاحــت خـوان و از بــهـر غـذای جــاندرو از پــسـتــه یـی کـرده پــر از شـکـر نـمـکـدانـی
بــجـان بـوسـی خـرم از تـو کـه بـهـر زنـدگـی دللب لعلت نهان کرده اسـت در هر بـوسه یی جـانی
رخ تـو گوی حسن ای جـان بـبـر از جـمله خوبـانجـهان میدان این کـارسـت بـهر چـون تـو سـلطـانی
چـو رویت جـلوه خـود کرد جـان در تـن بـتـنگ آمدچو گل بـشکفت بـر بـلبـل قفس شد همچو زندانی
مـنم بـیمـار عـشـق و تـو شـفـا اندر نفـس داریبــمـن ده داروی وصــلـت کــه دیـدم درد هـجــرانـی
ز تو گر شربـتی نوشم به از (صد) جام یک جرعهور از تـو خـلـعـتـی پـوشـم بـه از صـد سـر گـریبـانی
اگـر تـیغ بـلـای خـود کـشـی بـر سـیف فـرغـانینـپـیچـد سـر کـه مـی ارزد چـنـین عـیدی بـقـربـانی
پــس از نـقـصـان هـجـر تـو کـمـال وصـل دریـابــمکـه کـامل بـعـد از آن گـردد کـه گـیرد مـاه نقـصـانی
دلم در بـند زلف تـست و دانی حـال چـون بـاشدمـسـلـمـان را کـه در مـانـد بـدسـت نـامـسـلـمـانی
غــمـت را در دل درویـش هـمـچــون زر نـگـه دارمکـه بـاشـد مـر تـوانـگـر را (دفـیـنـش کـنـج ویـرانـی)
رخ تـو شـاه تـرکـانـسـت و خـالـت حـاجـب هنـدوبــدل بــردن از آنـحــضــرت خــطــت آورده فـرمـانـی
گرم از در فراز آیی بـیا ای جـان که چـون سـعدی«بـرآنم گـر تـو بـازآیی کـه در پـایت کـشـم جـانی »
بـتـیغ از تـو نگـردد دور مسـکـین سـیف فـرغـانیکـه هـرگـز مـنـع نـتـوان کـرد بـلـبـل را ز بــسـتـانـی

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج