فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٢٠٣: لطیفه ای عجب است این که لعل سیرابش

لطیفه ای عجب است این که لعل سیرابشمـدام مـی چـکـد وکـم نـمـی شـود آبــشکـسـی کـه راه بـه بـحـر مـحـیط وحـدت بـردغـریب نیسـت درآغوش دشـت سـیلابـشچـو مر…

لطیفه ای عجب است این که لعل سیرابشمـدام مـی چـکـد وکـم نـمـی شـود آبــش
کـسـی کـه راه بـه بـحـر مـحـیط وحـدت بـردغـریب نیسـت درآغوش دشـت سـیلابـش
چـو مرده ای است که خـوابـانده اند در کافورکسی که در شب مهتاب می برد خوابش
چـــو تـــیــر ســخــت کــمــان بـــرون عــارفز مسجـدی که بـود رو بـه خلق محـرابـش
قدمی که خـم شـود از بـار درد و غـم صـائبنهنگ می کـشـد از بـحـر عـشـق قـلابـش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج