فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 10 خرداد 1403

شماره ١٩٦: کرد بیهوش مرا نعره مستانه خویش

کـرد بـیهوش مـرا نـعـره مـسـتـانـه خـویشخواب من گشت گرانسنگ ز افسانه خویشبـحـر و کان را کف افسوس کند بـی بـرگیگـر بــه بــازار بــرم گـوهـر یـکــدانـه…

کـرد بـیهوش مـرا نـعـره مـسـتـانـه خـویشخواب من گشت گرانسنگ ز افسانه خویش
بـحـر و کان را کف افسوس کند بـی بـرگیگـر بــه بــازار بــرم گـوهـر یـکــدانـه خــویـش
از شـبـیخـون نسـیم سـحـر ایمـن می بـودشـمع می کـرد اگـر رحـم بـه پـروانه خـویش
وقت آن خوش که درین دایره همچون پرگارازسـویـدای دل خــویـش کـنـد دانـه خـویـش
عـمر چـون بـاد بـه تـعـجـیل ازان می گـذردکـه تـو غـافـل کـنی از کـاه جـدا دانه خـویش
بـاعـث غـفلت من شـد سـخـن من صـائبخواب من گشت گرانسنگ ز افسانه خویش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج