فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ١٩١: ساده لوحی که شکایت کند از قسمت خویش

ساده لوحی که شکایت کند از قسمت خویشمی کشـد تـیغ بـه سـیمای ولی نعمت خـویشحـسـن از پـاکـی دامـن نـفـس خـوش نکـشـیدغنچـه پـیوستـه بـه زندان بـود از عصمت…

ساده لوحی که شکایت کند از قسمت خویشمی کشـد تـیغ بـه سـیمای ولی نعمت خـویش
حـسـن از پـاکـی دامـن نـفـس خـوش نکـشـیدغنچـه پـیوستـه بـه زندان بـود از عصمت خویش
سـرو و شـمشـاد و صنوبـر همه بـرخـاک افتـندهـرکـجــا قـامـت او جــلـوه دهـد رایـت خــویـش
گـر چــه شــد صــورت دیـوار زخــشــکـی زاهـدبـه تـمـاشـای تـو بـیـرون دود از خـلـوت خـویـش
چــه خــبــر داشــتــه بــاشــم ز عـزیـزان دگـر؟من کـه از خـود نگرفـتـم خـبـرازوحـشـت خـویش
خــواب خــرگــوش بــه مـهـلـت رم آهـو گــردیـدچـشـم نرم تـو پـشیمان نشـد از غفلت خـویش
تـــا از آب گـــهــرم خـــاک نـــگـــردد ســـیــرابنیسـت ممکن که تـسلی شوم ازهمت خـویش
زین چـه حـاصـل کـه گـنـاهان مـرابـخـشـیدند ؟مـن کـه درآتـش سـوزنده ام از خـجـلـت خـویش
گـر چـه از سـایه مـن روی زمین آسـوده اسـتچـون همـانیسـت مـرا بـهره ای ازدولـت خـویش
درد کم قیمتـی از درد شـکسـتـن بـیش اسـتبـه کـه بـرسـنگ زنم گـوهر بـی قـیمـت خـویش
راه خــوابــیـده بــه فــریـاد جــرس شــد بــیـدارهسـت بـرکوه همان پـشـت تـو ازغفلت خـویش
گـر چـه غـایب ز نـظـرهـا شـده ام چـون عـنـقـاکره قـاف اسـت همان بـردلم از شـهرت خـویش
تــا خــراشــیـدن دل هـســت مــیـســر صــائبچه خیال است که از دست دهم فرصت خویش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج