فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 4 خرداد 1403

شماره ١٦٥: اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا

اگر آن میی که خـوردی بـه سحـر نبـود گیرابـستـان ز من شرابـی که قیامتـست حقاچـه تــفـرج و تــمـاشـا کـه رسـد ز جـام اولدومش نعـوذبـالله چـه کنم صـفت سـ…

اگر آن میی که خـوردی بـه سحـر نبـود گیرابـستـان ز من شرابـی که قیامتـست حقا
چـه تــفـرج و تــمـاشـا کـه رسـد ز جـام اولدومش نعـوذبـالله چـه کنم صـفت سـوم را
غـم و مـصـلـحـت نمـانـد همـه را فـرود رانـدپس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا
تـو اسیر بـو و رنگی بـه مثـال نقش سـنگیبـجـهی چو آب چـشمه ز درون سنگ خارا
بـده آن مـی رواقـی هلـه ای کـریم سـاقـیچو چنان شوم بـگویم سخن تو بـی محابـا
قدحی گران بـه من ده به غلام خویشتن دهبـنگـر کـه از خـمارت نگـران شـدم بـه بـالا
نگران شدم بدان سو که تو کرده ای مرا خوکـه روانـه بـاد آن جـو کـه روانه شـد ز دریا

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج