فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ١٦٢: به مژگان بر نمی گردد نگاه از چشم گیرایش

بـه مژگـان بـر نمی گـردد نگـاه از چـشـم گـیرایشغـزالـان را ز وحـشـت بــاز مـی دارد تــمـاشـایـشنـگـردد خـامـه بــی شـق سـخـن پــرداز،حــیـرانـمکه چون …

بـه مژگـان بـر نمی گـردد نگـاه از چـشـم گـیرایشغـزالـان را ز وحـشـت بــاز مـی دارد تــمـاشـایـش
نـگـردد خـامـه بــی شـق سـخـن پــرداز،حــیـرانـمکه چون آید برون حرف از به هم چسبیده لبهایش
نـبـینـد گـرچـه سـرو از سـرکـشـیهـا زیـرپـای خـودکـشـد خـط بـرزمـین از سـایه پـیـش قـد رعـنـایش
بـه اندک فـرصـتـی خـلخـال سـازد طـوق قـمری رابـه ایـن عـنـوان اگـر قـامـت کـشـد سـرودلـارایـش
نه گسـتـاخـی است گر بـرگرد آن سرو روان گردمکه پـیش از سـایه من افتـاده ام یک عـمر درپـایش
ز طـفـلـی از دهـانـش گـرچـه بـوی شـیر مـی آیـدشـکـر را نی بـه ناخـن می کند لعـل شـکرخـایش
کسی چون چشم خود صائب ازان رخسار بردارد؟کـه مـانـع شـد عـرق رااز چـکـیـدن روی زیـبــایـش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج