فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 3 خرداد 1403

شماره ١٥١: ز گرد سرمه نتوان دید درچشم سخندانش

ز گرد سـرمه نتـوان دید درچـشـم سـخـندانشمـگـر این گـردرا بـشـکـافـدازهـم تـیـرمـژگـانـششکوه حـسن او بـی دسـت و پـا دارد تـماشاراازان خـواب فـراغـت مـی…

ز گرد سـرمه نتـوان دید درچـشـم سـخـندانشمـگـر این گـردرا بـشـکـافـدازهـم تـیـرمـژگـانـش
شکوه حـسن او بـی دسـت و پـا دارد تـماشاراازان خـواب فـراغـت مـی کـنـد دایم نگـهبـانـش
زطفلی گر چه پشت وروی تیغ ازهم نمی داندسـراسـر مـی رود در سـینه ها زخـم نمـایانش
بـه چـشم من سیه کرده عالم راسیه چشمیکه گیرد صبـح محشر نسخه از چـاک گریبـانش
ز بــیـمـاری نـدارد چــشــم اوپــروای دل بــردنولـی در صـید دلـهاپـنـجـه شـیرسـت مـژگـانش
چـه گل چیند ز رخسار حجـاب آلود او عاشق ؟که گلچین می رود بادست خالی از گلستانش
کـجــا افـتــد بــه فـکـر مـا اسـیـران نـاز پــروریکـه بـاشـد یوسـف مصـر از فـراموشـان زندانش
چـرا از دسـت می رفتـم،چـرا بـیمار می بـودم؟اگـر مـی بـود بـربـالـین مـن سـیـب زنـخـدانـش
مرا سیمین بـری آتش به خرمن می زند صائبکـه بـرگ گـل نـمـایـد کـار اخـگـر درگـریـبــانـش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج