فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 10 خرداد 1403

شماره ١٤٧: اگر چه می زند آتش به عالم روی تابانش

اگـر چــه مـی زنـد آتــش بــه عـالـم روی تــابــانـشگـلـو تـر مـی شـود از دیـدن سـیـب زنـخـدانـشعـتـاب و نـازو دشـنـامـش چـه خـواهـد بـود حـیرانـمسـتـ…

اگـر چــه مـی زنـد آتــش بــه عـالـم روی تــابــانـشگـلـو تـر مـی شـود از دیـدن سـیـب زنـخـدانـش
عـتـاب و نـازو دشـنـامـش چـه خـواهـد بـود حـیرانـمسـتـمکاری که بـاشد چـین ابـرو مد احـسـانش
گل و شـبـنم بـه چـشـمش روی اشـک آلود می آیدنگاه هر که افـتـاده اسـت بـر رخـسـار خـندانش
چـه بـاشـد حـال ما سـرگشـتـگـان در حـلقـه زلفـیکه گوی آسمان سالم نجست از زخم چوگانش
ز حـیـرت آب چـون آیـیـنـه بـرجـا خـشـک مـی مـانـدبـه هر گلشن که گردد جـلوه گر سرو خرامانش
نـســیـمـی را کـه راه افـتــد بــه زلـف مـشـکـبــار اوشــود نـاســور داغ لــالـه زار از گــرد جــولـانـش
من آن روزی که نخـلش بـارور می گشت می گفتـمکـه خـونها در دل عـالـم کـنـد سـیب زنـخـدانش
بــه عــزم رفــتــن از گـلـزار چــون قــامـت بــرافــرازدگل از بـی طـاقـتـی چـون خـار آویزد بـه دامانش
چه برخود راست چون فانوس می سازی لباسی راکه هر شـب شـمع دیگر سـر بـرآرد از گریبـانش
بــه آب زنـدگـانـی چــهـره شـویـد تــازه رخــســاریکه چون صائب نواسنجی بود دربـاغ و بـستانش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج