از خــرگــه تــن مــن دل خــیـمـه زآن بــرون زدکـز عـشـق لـشـکـر آمـد بـر ملـک اندرون زددر سینه یی که هر سو چون خیمه چاک داردسلطان عشق گویی خرگاه خویش…
| از خــرگــه تــن مــن دل خــیـمـه زآن بــرون زد | کـز عـشـق لـشـکـر آمـد بـر ملـک اندرون زد |
| در سینه یی که هر سو چون خیمه چاک دارد | سلطان عشق گویی خرگاه خویش چون زد |
| می گفـت دل کـزین پـس در قـید عـشـق نایم | بــیـچــاره آنـکـه لـافـی از حـد خـود فـزون زد |
| هر کشـتـه یی که بـگرفـت آن غـم ورا گریبـان | او آسـتــیـن و دامـن هـردم در آب و خـون زد |
| بـیرون خـود چـو رفـتـی عـالم ز دوسـت پـردان | او را بـیـافـت هـرکـو گـامـی ز خـود بــرون زد |
| مـن سـوخـتـم چـو عـنـبـر تـا حـسـن بـر رخ او | گـل را ز مشـک خـالی بـر روی لاله گـون زد |
| مـعـذورم ار چـو مـجـنـون زنـجـیـر دار عـشـقـم | کـز حـلـقـهـای زلـفـش عـقـلـم در جـنـون زد |
| آن کآب لــطــف دارد نــاگــه چــو بــاد بــر مــن | بـگذشـت و بـازم آتـش در خـرمن سـکون زد |
| از شعر سـیف بـیتـی بـشنید و شـادمان شـد | گل در چـمن بـخـندد چـون بـلبـل ارغـنون زد |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











