فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 1 مرداد 1403

شماره ١٣٢: ای ز عشقت مهر و مه سرگشته در گردون خویش

ای ز عشقت مهر و مه سرگشته در گردون خویشوی بــبــویـت روز و شـب آواره در هـامـون خــویـشدر هـوای عـشــق تــو چــون ذره زآن گـردان شــدمکآفـتــاب حـسـن …

ای ز عشقت مهر و مه سرگشته در گردون خویشوی بــبــویـت روز و شـب آواره در هـامـون خــویـش
در هـوای عـشــق تــو چــون ذره زآن گـردان شــدمکآفـتــاب حـسـن تـو مـی تـابــد از گـردون خـویـش
در پـس جـلـبــاب شـب هـر صـبـح روشـن رو کـنـیآفـــتـــاب تـــیـــره ار از مـــاه روزافـــزون خـــویـــش
از گـریـبــان افــق پــیـداســت کـز عــشــقـت مـدامآسـمان دامن کـشـان می گـردد اندر خـون خـویش
یـار صـاحــب حـسـن و مـا در دسـت او چــون آیـنـهچـون بــبـیـنـد آیـنـه شـاهـد بــود مـفـتـون خـویـش
تــنـد بــاشـد شـاهـدی کآگـه بــود از حــسـن خـودصعب باشد عشق چون لیلی شود مجنون خویش
عاشـقان را در درون شمع اسـت و شـاهد رو ولیکچـون تـوان کردن صـفـت از شـاهد بـیچـون خـویش
کــفــر بـــاشــد مــرد را بـــیــرون شــدن از انــدرونگـر هزاران شـمـع و شـاهد بـینـد از بـیرون خـویش
نــور گــیــرد دم بــدم هــر ذره از خــورشــیــد خــودفـیض یابـد بـی گمان هر قطـره از جـیحـون خـویش
روی او کآفـاق روشـن زوسـت، هـرشـب مـی کـنـدچــشـم را خـیـره ز پــرتــوهـای گـونـاگـون خـویـش
چـون غـلام عـشـق گشـتـی و شـد آزاد از دو کـونپـس مـبـارک بـنده یی در خـدمـت مـیمـون خـویش
عــاشــق رویـش اگـر مـوزون نـبــاشــد گـو مـبــاشزآنـکــه نـامــوزون او بــودن بــه از مــوزون خــویـش
مــر تــرا فــرعــون او بـــودن بــه از مــوســی خــودمــر تــرا هــامــان او بــودن بــه از هــارون خــویـش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج