فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ١٣١: عرق رامی کند بی دست و پا لغزنده رخسارش

عرق رامی کند بـی دست و پا لغزنده رخسارشدهـد از دور شـبـنـم آب، چـشـم خـود ز گـلـزارشز دسـت رعشـه داران سـاغر سـرشـار می ریزدتراوش می کند خون خوردن از …

عرق رامی کند بـی دست و پا لغزنده رخسارشدهـد از دور شـبـنـم آب، چـشـم خـود ز گـلـزارش
ز دسـت رعشـه داران سـاغر سـرشـار می ریزدتراوش می کند خون خوردن از مژگان خونخوارش
بـه هر گلشن که آن شمشـاد قامت درخـرام آیدخـیابـان می کشد چـون سروقد ازشوق رفتـارش
سفید از گریه شد چون قند بـادام سیه چشمانزخـط سـبـز تـاشـد پـسـتـه ای لعـل شـکـربـارش
امان برخیزد از شهری که دزدش باعسس سازدبـلایی شد بـه خط همدست تا شد خال طرارش
ز روی آتـشـیـن خـون سـمـنـدر را بــه جـوش آردز شـکـر طـوطـیان رامـی کـند دلـسـرد گـفـتـارش
نـظـر چــون از گـل بــی خـار ایـن گـلـزار بــردارم؟کـه چـون مژگـان دواند ریشـه در دل خـار دیوارش
شود جـای نفس بـر شمع تـنگ از جـوش پـروانهکـنـد گـر اقـتـبـاس روشـنـی صـائب ز رخـسـارش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج