فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 تیر 1403

شماره ١١: ز مغز من به صهبا خشکی غم برنمی آید

ز مغـز من بـه صـهبـا خـشـکـی غـم بـرنمی آیدرسـانم گر بـه آب این خـاک را، نم بـرنمی آیدبـه خون نتـوان ز روی تـیغ شستـن جوهر خط رابــه زور بــاده از دل …

ز مغـز من بـه صـهبـا خـشـکـی غـم بـرنمی آیدرسـانم گر بـه آب این خـاک را، نم بـرنمی آید
بـه خون نتـوان ز روی تـیغ شستـن جوهر خط رابــه زور بــاده از دل ریـشـه غـم بــرنـمـی آیـد
عبـث از خـواری اخـوان شکایت می کند یوسـفعـزیـز مـصـر گـردیـدن ازیـن کـم بــرنـمـی آیـد
مـگـر چـون خـار و خـس در دامن تـسـلـیم آویزدوگـرنـه مـوج ازیـن دریـا مـسـلـم بـرنـمـی آیـد
نمی آید ز دل بـی عشـق بـیرون قطـره اشـکیز گـلـشـن بـی کـمند مهر شـبـنم بـرنمی آید
عــیـار بــدگـهـر از صــحــبــت نـیـکـان نـیـفــزایـدبه دست راست، نقش چپ زخاتم برنمی آید
ازان مغلوب می گردی که بر خود نیستی غالباگـر بـا خـود بـرآیـی بـا تـو عـالـم بـرنـمـی آیـد
اگــر نــه ســرمــه دارد در گــلــو صــائب زآه مــاچه پـیش آمد که از صبـح جزا دم بـرنمی آید؟

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج