فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 29 تیر 1403

شماره ١١٥: چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش

چــون بــرآمـد آفـتــاب از مـشـرق پــیـراهـنـشمـاه رقـاصـی کـنـد چـون ذره در پـیـرامـنـشاز لـبــاس بــخــت عــریـانـم و گــرنـه کــردمـیدسـت در آغـوش …

چــون بــرآمـد آفـتــاب از مـشـرق پــیـراهـنـشمـاه رقـاصـی کـنـد چـون ذره در پـیـرامـنـش
از لـبــاس بــخــت عــریـانـم و گــرنـه کــردمـیدسـت در آغـوش او بـی زحـمـت پـیراهنش
دست بـختـم بـرفشاند آستـین تـا ساق عرشگـر بـگیرد پـای او گـردم بـسـر چـون دامنش
نرگـس اندر بـوسـتـان رخـسـاره او دید و گفـتحـال بـلبـل بـین و بـا گل عمر ضـایع کردنش
راسـتــی جـز شـربــت وصـلـش مـرا دارد زیـانگر طـبـیبـم احـتـما فـرماید از غـم خـوردنش
زآرزوی او همی خـواهد کـه همـچـون مـاهتـابافـتـد از بــام فـلـک خـورشـیـد انـدر روزنـش
وصل و هجر دوست می کوشند هریک تا کننددسـت او در گـردنم یا خـون مـن در گـردنش
بــا قـد و بــالـای آن مـه ســرو را ای بــاغـبــانیا بـجای خویش بنشان یا ز بـستان بـرکنش
دامــن دلــهــای مــا پـــر خــار انــده کــرد بـــازآنکه هر سـاعت کند پـیراهنی پـر گل تـنش
گــر مـلـامـت گــر نـدانـد حــال شــبــهـای مـرازآفــتــاب روی او چــون روز گـردد روشــنـش
سـیف فـرغـانی بـدو نـامـه نـمـی یارد نـوشـتای صبا هر صبحدم می بر سلامی از منش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج