شلاق بی مهری
شلاق بی مهری
بسـر شوق تـو را دارم به دیدارم نمــی آیی؟
شدم بیمونس و همدم به گفتارم نمی آیی
من از عشق تو سرگردان خیابان گرد تنهایم
انیس جان نگشتــــی ابر غمبارم ، نمــی آیی
انیس جان نگشتــــی ای دل آزارم نمـــی آیی
دِلِ افسرده را هرگــز، مــزن شلّاق بــی مهری
تویی آرامـش جان، من گــــرفتارم نمــی آیـی
پریشان حالیام را با که گویم قاتل احساس
شدم یک مرغ شبخوان، دانِ منقارم نمیآیی
دو چشمانت چراغ هر شب تاریک من بودند
بیا ای جان ، گل رویت خــریدارم ، نمــی آیی
گریزانی اگر از من ، نمی دانم چه میخواهی
همین جان را بپایت عرضه می دارم نمی آیی
شــدم محکـــوم دیوانِ تو و رنجور احساسات
بپــای بنـــــــــد اعـدامم! ســر دارم نمــــی آیی؟
مختار پشوتن « رنجور »


