کنج اتاق و خیره بر سقف خیالی
من بودم تنهایی و آشفته حالی
من بودم تنهایی و آشفته حالی
باران گرفت از ابر چشمان غریبم
در جاده های خالی ذهن شمالی
دنبال تو ! می گردم و پایان هر راه
اشکی شدم افتاده ام برروی قالی
دستان دل می لرزد و هر خاطراتت
از ریشه زد بر خنده های نو نهالی !
باید نگاهم را بدزدم از نگاهت
شاید که ارامش بگیرد ،فکر و حالی
تقدیر من پرواز شد در اخر کار
آنهم در آغوش خدا ، با حس عالی !
شاعر شقایق سرحدی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











