شب طوفان
از کویر آمده ام، تشنه باران شما
راه را گم نکند، عطر خیابان شما
سال ها در پی یک پنجره می گشتم و باز
چشم وا شد به طلوع حرم جان شما
هر کبوتر که پرید از سر گنبد طلا
برد با خویش دلی تا لب ایوان شما
اشک، وقتی به ضریح دل خورشید رسید
آبرو یافت میان نم مژگان شما
گفتم ای عشق، نشان تو را از که بپرسم؟
گفت: آن دل که رسیده است به دامان شما
کفش ها پشت در صحن، چه آرام شدند
گویی آموخته اند، حرمت آستان شما
فرش این صحن، چه بسیار دل خسته شنید
شب به شب قصه بارانی چشمان شما
چای نذری است که در گرمی خود می گوید
عشق گاهی است فقط در نفس جان شما
شعر نقاره، سحر، راز عجیبی دارد
میبرد خواب جهان را به گریزان شما
آمدم تا که بگویم، دل من خانه نداشت
خانه ام گم شده بود در دل ایوان شما
سال ها خانه به دوش غم خود می گشتم
عاقبت دستم آویخت، به دستان شما
هر طرف رفتنم و جز خستگی ام راه نبود
تا رسیدم به سر سفره احسان شما
هر که با مهر شما عهد وفاداری بست
گم نشد، هر چه گذشت از شب طوفان شما
رضا حسامی


