شاعر که باشی
زخمهای شهر را با واژه میدوزی،
خونِ خاموشِ خیابان را صدا میزنی،
میفهمی که
سکوت همیشه نشانهی آرامش نیست،
گاهی یعنی
هیچکس دیگر طاقت فریاد ندارد.شاعر که باشی
به جای خواب، کابوس مردم را میبینی،
به جای نان، دردشان را میچشی،
و به جای مرزها
جهانی میسازی که دیوار ندارد.شاعرکه باشی
میبینی که نان
به بهای خون معامله میشود،
و آزادی
به بهای جان.میشنوی خندههایی را
که از گلوی خالیِ سفرهها بیرون نمیآید،
و میفهمی امید
کالایی لوکسی ست،
که فقط در ویترین سخنرانیها میدرخشد.شاعر که باشی
میدانی جوانی
در صفِ بیکاری هدر میرود،
و آینده
همان دیروزیست
که با چهرهای تازه بازمیگردد.میفهمی که تاریخ
تکرار نمیشود،
بلکه زخمش را
هر روز عمیقتر میکنند،
و حقیقت
همیشه آخرین نفریست
که اجازهی ورود به میدان میگیرد.شاعر که باشی
دیگر با کلمات عاشقانه
نمیتوانی دروغ بگویی،
چرا که عشق هم
زیر آوارِ فقر
بیصدا خفه میشود.شاعر که باشی
میفهمی که گرسنگی
فقط خالی بودن شکم نیست،
گاهی یعنی بیعدالتی
تا مغز استخوان.میبینی که کودک
پیش از آنکه قد بکشد
زیر بارِ فقر خم میشود،
و پیرمرد
پیش از مرگ،
در صفِ نان میمیرد.شاعر که باشی
میدانی تاریخ
بارها نوشته شده،
اما نه با جوهر،
با خونِ بیصداها.#نسرین_حسینی
روز شعر و ادب پارسی مبارک


