سیر پیاز
<*><*>
چشم بر هم بنهادم به خیال آیی باز
دست خود را برای بغلت کردم باز
شانه را صاف گرفتم که نهی سر بر آن
چو ادایی که به سرهنگ نماید سرباز
آب از دیده روانست و پرید از سر برق
آرزویم که زنخدان تو من گیرم گاز
تو درون دل من جای گرفتی محکم
همچو کارون که جاریست به قلب اهواز
بلبل عشق مرا سخت نمودی به قفس
مرغ در بند فراموش نماید پرواز
من به دیدار تو تشنه تو ولی از من سیر
نشوم سیر ز تو گر بدهی بوی پیاز


