طناب دار سرشسته ست موبه مو ،مویت
شبی بلند ،ندیدم به غیر گیسویت
شبی بلند ،ندیدم به غیر گیسویت
جهنمی شده برپا که می کشد به صلیب
مسیح را خط افتاده بین ابرویت
شب سیاه کجا و پلنگ دلواپس
چه آرزوی محالی دمیده از رویت
چه آرزوی محالی که جان بدر بردن
نمی شود ،بشود،سهمم از هیاهویت
چرا و چند ندارد جنون این مردم …
که آب خورده از این چشمه سار آهویت
هنوز فاصله بین من تو دیوار است
که بسته پنجره های مرا فراسویت
غروب گرچه قشنگ است ،پشت این دیوار
نمی شود بگذارد سری به زانویت
و من مسافر فصلی غریب خواهم بود
به هرکجا بزند سر ،دلی ،پرستویت
∆سید مهدی نژادهاشمی
شاعر سید مهدی نژاد هاشمی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










