داستانک
سوختگی عمیق بر اثر قُرمه سبزی داغ و داغ د داغ خوب جاافتاده …!
در یکی از روزهای شاد دوران بچگی ام قرار داشتم
در پست نمی گنجیدم فرزند ارشد خانواده ام بودم و احساس مسوولیُّت شددی نسبت به خواهران برادرانم می کردم خیلی خیلی خیلی مقرراتی و قانونمند بودم هر کاری را در عیاب پدر و مادرم براساس احترام به گردش عقربه های ساعت طراحی کرده بودم و خط قرمز شرح وظایفم بود تازه از مدرسه من و دادشم مهران
در دبستان نور دانش گرگان درس می خواندیم
مثل همیشه به خونه که می آمدم از شلوارک که در اصطلاح عامیانه شرت پیامبری استفاده
می کردم از راه که می رسیدم طاقچه باز رو به والُر نفتی می نشستم و حکومت می کردم پدر و مادرم نهضت سواد آموزی را درخانه برقرار می کردند و درپایان کلاس مثل همیشه بعداز شستن دست و صورت آماده برای خوردن می شدیم حوالی ساعت ده صبح بود که برادرکوچکمان بهانه قاقالی لی لی گرفت و یک سره شروع به نِق زدن کرد پفک نمکی های کوچکی بود که مثل مسلسل نواری به هم چسبیده بودند و تاحدودی از یخچال با مارک آزمایش آویزان بودند حسین به من گفت : داداشی پفک ، پفک ،پفک یک ریز داد و فریاد و بهونه گیری می کرد من که مقرراتی بودم گفتم :
دادشی هنوز ساعت ده نشده که دیدم از صندلی بالا رفته بِپر بِپر می کنه تا دستش برسه به پفک که صندلی برخورد به قابلمه ی داغ و داغ و داغ قرمه سبزی که روی شعله ی گاز خوراک پزی جا افتاده بوده و سپس روی والُر مادرم گذاشته بود
در چِلِّه ی تابستان ردیم خالی شد و جیغ و دادم
گوش فلک را کر کرده بود دختران روستایی کلاس نهضت هم تا توان داشتن روی یم آب ریختند هر دفعه که پدرم روی سکو مرا پانسمان می کرد گوشت و پستم همراه هم از بدنم جدا می شد و نشسته پاهایم خشک شده بود و پدرم مرا کُول می کرد و به دستشویی می برد و مادرم می گفت : به پدرم هادی من دلم نمی آید پسرمون مهدی راپانسمان کنم و رویش تَندور یُد برای ضدعفونی کردن بریزم پدرم در حالی که چهره اش از ناراحتی سرخ و سرخ و سرخ شده بود به مداوای من می پرداخت…!
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی







