گفته بودم پسر سلسله ی زندی تو
خوشم آن لحظه ی دل تنگ که می خندی تو
آیه هایِ لب و چشمت همه اش اعجاز است
توی قلبِ منِ سرگشته خداوندی تو
به گمانم پسرِ سلسله ی اشکانی
پیش ما ها همه اثبات، هنرمندی تو
شاید اصلا که تویی باقلوایِ تبریز
نه نه اصلا چه بگویم شکر و قندی تو
دل و جان باخته ام عاشق چشمت شده ام
نم باران و هوایِ شبِ دربندی تو
سرگشته
شاعر سهراب عرب زاده.سرگشته.
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










