شده عاشق دل تنگم که ندارد نامی
غزلی گفتم و شیرین نشد از من کامی
زده آتش به دلم موی سیاهی شب و روز
به نگاهش شده ام مست و ندادم جامی
تک و تنها به پی اش رفتم و پیدایش نیست
که دگر صبر ندارم پس از این ناکامی
چه کنم با غم عشقی که به دل دارم من؟
که رود شام سیاهم برسد فرجامی
تن من سنگ صبوری شده بر این غم دل
همه دم منتظرم تا بشود الهامی
همه شب خلوت من پر شده از هجرانش
نم اشکی بچکانم به رهش هر گامی
تب عشقی که به جانم بنشاندی بس کن
به سعادت برسانم به کنارت شامی
سعادت کریمی


