سقوط مرگ
شب آمد و ترس سقوط مرگ در خانه
با سردی تابوت های گرمِ بر شانه
با آخرین آهنگ لالا.. هایِ یک مادر
در اشتیاق آخرین رقص است مستانه
از دشت های سبزه زار مردم آن دِه
پر میکشد تا پهنه ی این خاک ویرانه
لبخند ها را میچکاند بر سر سفره
یکبار دیگر مینویسد جان را با “ن”
همدست رویاهای گُنگ خواب می گردد
با خنده می گوید: “چه شبهاییست !” ، جانانه
با آنکه میدانند اهل شهر فردا هم …
از صبح میخواهند برگردد به کاشانه
پایان شب آغاز یک آشوبِ آرام است
با دردهایی آشنا و گاه بیگانه


