غزلِ بے رمقـم ، از دو لبـش #جان میگرفت
کافرِ چَشمے شدم ، کَز نگه ایـمان میگرفت
ما در این وادےِ ظلمت بہ چہ دل گرم کنیـم
از آتشِ عشقی که به جان اُفتاده دامان میگرفت
در ڪویرِ خستگی ها مانده چَشم بر آسمان
تاکه غم از بطنِ سَما نازل و #باران میگرفت
ما ڪہ خود سوخته بودیم ، از ازل در هجـرِ او
کاش می آمد زِ رَه آنکہ زِ تَـن جان میگرفت
چہ نیــازست بہ آغــوش و تمــنّاےِ لبش ؟!
او همان است که جان با زلفِ اَفشان میگرفت
شب نشینی های پُر مستی حضورم را شکست
کاش این قائلۀ عاشق شدن را زِ دل آسان میگرفت
✍ #سعیده_تفضـلی_نیڪ
شاعر سعیده تفضّلی نیک (باران)
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










