عمری قلمم در پی عشقت به بیانست
هر دفعه که گفتم غزلی غصه بجانست
کی بوده که یادت نکنم با دل و جانم
تا بوی تو در این تن خاکی جریانست
بیهوده نبردم غمت عشقت پس سالی
شیدای تو گشتم که دلم در ضربانست
آسوده نگردم به خیالت لحظاتی
تا عکس رخت در دل و جانم به زبانست
سر گشته اگر تن شده در کوی پریشان
دانم پس این شام سیه روز نهانست
بیچاره تر از من چه کسی دیده به عمرش
از هجر تو نالد که به هر سوی روانست
دلبند دلت گشته سعادت همه دانند
از عشق تو بیرون نکنم دل، که فغانست
سعادت کریمی


