هوالحیّ
شمیم عشق..
دارم امیدکه خورشید غزلخوان بشود
ابر چشم و غزلم سوره ی باران بشود
جز خدا کیست که مانع شود از لغزش نفس
وای زان لحظه که دل تابع شیطان بشود
حال خوبی ست که شب تا به سحر منتظرش
دیده ات فرش ره یوسف کنعان بشود
“آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست”
از پس پیچ وخم جمعه نمایان بشود
شده ام عاشق و دلداده ی سجاده ی نور
گل نرگس،قدمت آینه بندان بشود
خرقه ی جسم خود از قامت دل برگیرم
جان اگر آینه ی جلوه ی جانان بشود
این غزل وصف تو و شرح دلارایی توست
با ظهورت دل و جان گوش به فرمان بشود
گر که “سروی”نکشد ناز قدمهای تو را
آید آن روز که او بی دل و بی جان بشود
سروناز تو که جان فرش رهت ساخته است
ترسش این است که دل کلبۀ احزان بشود
سروناز_زندیه
۱۵ بهمن ۹۵
الهم عجل لولیک الفرج….
شاعر سروناز زندیه دولابی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










