چندیست که آماده ی یک چــــــــوبه ی دارم
داد، این چه گــِـــــــــره بود، که افتاده بکارم
داد، این چه گــِـــــــــره بود، که افتاده بکارم
عقلم به فنا رفت به یک خنده ی وحشی
حیران شدم و در طلبش، عاشق و زارم
گَه با غم ایام همی سوزم و گه قُـــــم!
کاین شهر بدُزدیده ز من یار و نگارم
اگر جان خواهد از من، آن پری روی،
سر و جان بـَـــــــهرِ جانان می ســـپارم
چو عالم تیره گردد، نباشد غـــــــم به سامان
یارب چه عذابست؟ که “محـــــبوبه” ندارم؟
(شعری قدیمی مربوط به یک عشقِ دوران نوجوانی 1393) 🙂
شاعر سامان ایران دوست
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










