لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

سال بعد ، همین موقع ، همین جا

ترمز دستی را کشیدم و رو به پدر که کنارم نشسته بود گفتم: رسیدیم !
پدر در حالیکه چشمانش درب ورودی آستان امامزاده را از نظر میگذراند زیر لب گفت: خلوت است ، اما کاش بساطی ها بودند تا گلی، گلابی چیزی میخریدیم .
از ماشین پیاده شدیم و به سمت درب آستان امامزاده زید حرکت کردیم . آفتاب درست بالای سرمان بود . و صحن بزرگ و تازه هموار شدۀ اطراف امامزاده، فقط پذیرای چند تن از آدم هایی بود که گذشتگان خود را به دست خاک سپرده بودند. احساس غریبی داشتم.
مزار مادرم در ردیف های نخستین ورودی آستان قرار دارد . همیشه اولین خاک که یاد می شود ، مزار مادرم است . صندلی پدرم همراهش نبود . از او خواهش کردم تا روی زانو ننشیند ، آرتروز این روزها حسابی اذیتش میکند .صدای ترقه های کوچک و دور با فاصله شنیده می شد .اولین باری بود که سه شنبه آخر سال سر خاک بودم . اینجا از هیاهوی بیرون شهر خبری نیست . سکوت بود و غربت و حس آشنای خاک …
پدرم مثل همیشه بدنبال ظرف آبی بود تا مزار مادر را شستشو دهد . بلاخره بطری خالی را پیدا کرد. به سمت شیر آب رفت . متوجه پدر شدم ،سریع دویدم تا بطری را از دستش بگیرم . با صرار زیاد بطری را گرفتم و به سمت آب که فاصله کمی با مزار داشت حرکت کردم .
می دانستم پدر دوست دارد تا مزار را با دستان بزرگ خودش شستشو دهد، اما اینبار خواستم تا من جای پدر باشم . با یک دست آب ریختم و با دست دیگر روی سنگ که به نام “مادر” مزین بود شستم .رنگ نوشته های حک شده پریده بود . چه لذتی داشت ! پدر خوب میداند با خاطره هایش چطور زندگی کند .
در این مدت که مادرم از بین ما رفته ، جای خالی اش هنوز پدر را آزرده خاطر میکند و آزردگی خاطر پدر ، ما را .
کارم که تمام شد ، قرآن را از کیفم بیرون آوردم. درست پایین پای مادر آرام نشستم و شروع کردم به خواندن سوره ملک . پدر سر پا بود و زیر لب زمزمه داشت . حالش را وقتی که کنار مادر است دوست دارم . عاشق تر از همیشه ست .
مشغول خواندن قرآن بودم که دیدم پدر با بطری آب و لبخندی پنهان به سمتم میآید . انگار راضی نشده بود . کار دستان بزرگ خودش بود .دستانش نیاز داشت تا سنگ مزار را لمس کند . فقط نظاره گر بودم و قطره اشکم را از صورتم دزدیدم .
خواندن قرآن که تمام شد ایستادم و به چشمانش که اضلاع سنگ را دنبال میکرد ، خیره شدم .خم شد و دستی به شیار نوشته های سنگ کشید .
-رنگ نوشته ها پریده ، کاش می شد دوباره رنگ بزنیم.
پدر برای مادر از هیچ چیز دریغ نمیکند .به او اطمینان دادم که اینکار را میکنم.
به سمت مزار مادر بزرگ حرکت کرد . پشت سرش راه افتادم .نگاهم به دستش افتاد. انگشتری های عقیق و فیروزه اش را در دست داشت .بازی با انگشتان و حرکت متناوب آنها از عادات پیری اش شده بود. چه قدر دلم میخواست مثل کودکی هایم دستش را بگیرم و تاب بدهم و سکسکه بدوم اما چیزی مانع می شد .چیزی که هیچ وقت ندانستم چیست ؟
مزار تنی چند از همسایگان را نیز یاد کردیم .داخل امامزاده شدیم .
بعد مدت ها تعمیر و مرمت ، تازه آب و جارو شده بود . بوی خاک نمناک فضا را بی نهایت لطیف کرده بود . وارد قسمت بانوان شدم. خانمی کنار دیوار ایستاده بود و زمزمه داشت .کمی آن سوتر نزدیک به ضریح ،جمعی حدودا شش نفری دور سفره ای نشسته بودند .درون سفره پر بود از تسبیح های سبز رنگ و هرکس بنا به حاجت یک یا چند تسبیح را با ذکری معین میشمرد .
به سمت ضریح رفتم .از پدر آموخته بودم در اماکن مذهبی آهسته قدم بردارم .به دیوار نقره ای ضریح چنگ انداختم . می توانستم پدر را از پشت حصار شیشه ای ، درست در مقابلم ببینم. مُهری از جیبش در آورد و همانجا که من دیوانه وار اورا مینگریستم ، به نماز ایستاد .به سختی برای سجده نشست .همین که زانوان بی طاقتش روی زمین تا شد ، ابروهایم در هم گره خورد ، چشمانم را بستم . دیدم که این قامت بلند ، تمام زندگی ام بود که برابر چشمام خیسم به رکوع و سجود می رود و من برای داشتنش و بودنش به نماز می ایستم . حالم را به هنگام تماشای پدر دوست دارم .
اشکهایم بی محابا ریختند و ناگاه بی آنکه چشم از پدر بردارم در کیفم به دنبال اسکناسی بودم که قبل از رفتن داخل آن انداختم .فکر های جور و واجور از ذهنم رد می شد، خوب یا بدهر چه بود ، آزارم میداد . نگاهی به سفرۀ تسبیح انداختم . و آدم هایی که ذکر میگفتند . از پیدا کردن اسکناس نا امید شدم . دوباره دست در حلقه های نقره ای ضریح انداختم . تصویر پدر مبهم شده بود . چشمانم را بستم . با خود گفتم :چیز زیادی نمی خواهم . فقط اینکه تا سال بعد ، همین موقع ، همین جا ، پدرم را همین قدر سالم و سرحال ببینم . من فقط میخواهم همه چیز همینطور که هست ، باقی بماند . چیز زیادی نیست !
قرار ما سال بعد ، همین موقع ، همین جا با خدا و امامزاده و اشک .

نویسنده : مهناز دوستی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات