زمزمهٔ غربت
<span;><span;>لنگر أرض و ســـــماوات بهم ریخـته بود
<span;><span;>شد زمان مبهم و ساعات بهم ریخته بود
<span;><span;>نغمۀ روح الأمــین زمزمهٔ غربت داشت
<span;><span;>بانگ جانبخش مناجات بهم ریخته بود
<span;>هر طــــرف عــقربۀ قــــبلهنما <span;><span;>می لرزید
<span;>گـــوییا<span;><span;> قــــبلۀ حاجات بهــم ریخته بود
<span;><span;>صحـبت از أجر رسالت شد و اینبار ،ولی
<span;><span;>چقَــــدَر لحن عـــبارات بهــم ریخته بود
<span;><span;>حُرمت ســــفرۀ حق را لگد کـفر شکست
<span;><span;>باب خـــیرات و مـبرّات بهم ریخته بود
<span;><span;>دست نامــــرد چنان زد که میـان کوچه
<span;><span;>چادر مادر ســــادات بهـــــم ریخته بود
<span;><span;>همــــره چادر زهــرا که بهم می پیچید
<span;><span;>همۀ علّـــت اثبات بهــــــم ریخـــته بود
<span;><span;>صحبت مادر و یک کوچه و یک چادر نیست
<span;><span;>کُلّاً این دار مُکافات بهــــــم ریخـــــته بود
<span;><span;>مخزن ســـرّ احادیث نبی خـــــــورد زمین
<span;><span;>واژه در واژه روایات بهــــم ریخــــته بود
<span;><span;>شعـر خون بود که از سینۀ زهـــرا جوشید
<span;><span;>از بدِ حـادثه ابیات بهـــــم ریخـــــــته بود
<span;>صفحه صفحه<span;><span;> شده هر ســورۀ قرآن علی
<span;>زین ســبب<span;><span;> جـــلوۀ آیات بهم ریخــته بود
<span;><span;>خاطراتی که ز چشـمان دو عاشق جوشید
<span;><span;>پشت این بغض اشـــارات بهم ریخته بود
<span;><span;>خاطــر فاطــــمه با معـــــجر زینب آنروز
<span;><span;>بهر دروازۀ ساعـــات بهــــم ریخــــته بود
<span;><span;>نقش می بست به ذهنش خطی از ذبح عظیم
<span;><span;>خط به خط ســـورۀ صافات بهـــم ریخته بود


