روناک آلتون ۷
(۶۱)
نمیدانم
که چه وقت خواهم مرد،
فقط میدانم
که طعم بیتو بودن را میدهد.
(۶۲)
کولیام!
که هر کجا چادرم را بر پا میکنم.
آغوش تو
وطن من است.
(۶۳)
نه تاج دارم و نه تختی!
نتوانستم بلقیس بشوم –
برای پادشاهی تو!
(۶۴)
از وقتی که
سرم را روی شانهات نمیگذارم
چشمم به روشنایی نیافتاده است.
(۶۵)
روز تولد آب
تو در کدامین دریایی؟
تا دعوتت کنم؟!
(۶۶)
عجب حماقتی!
دنبال نقاشی هستم
تا چروکهای صورتم را پنهان کنم.
(۶۷)
بر روی ران زنی،
رقص و سماع میکند
دوک نخریسی…
(۶۸)
گویی که زادهی ابری بهاری باشم،
دوازده ماه سال
از چشمانم باران میبارد.
(۶۹)
در کوچهمان
دروازهی آبی خانهای
دلم را میلرزاند.
(۷۰)
پروانههایی که بر روی جانم مینشینند
آواز میخوانند و
بعد میمیرند.
شاعر: روناک آلتون
مترجم: زانا کوردستانی


